تبليغاتX
دیریاب ترین نام خدا

دیریاب ترین نام خدا

یادداشتهای پراکنده

 

"... لاکردار, اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم."  *

 

امشب و در هفتمین روز درگذشت خسرو شکیبایی تصمیم گرفتم به بار دیگه و این بار به شیوه ی یه مراسم آیینی و یه جورایی بزرگداشت خاص " هامون " رو ببینم. هر چند دیدن "هامون " با فکر نبودن همیشگی شکیبایی هم سخت بود و هم تلخ و با همه ی دفعات قبلی فرق اساسی داشت. هر بار نوبت بازی حمید هامون می شد از خودم می پرسیدم یعنی راسته؟ یعنی باور کنم که دیگه فقط توی این قابها باید رد و سراغ هامون رو گرفت؟ یه جایی از فیلم وکیل هامون بهش می گه: "مگه مرگ تو چه اهمیتی داره؟" قبلا هر بار از کنار این جمله براحتی می گذشتم ولی این بار واقعا شنیدنش سخت بود. آخه بی انصاف مگه میشه مرگ "هامون" اهمیتی نداشته باشه؟
خیلی اهل آه و ناله و گریه و زاری بعد اتفاقای این چنینی نیستم و بنوعی این پایان محتوم و حقیقت تلخ رو قبول کرده م و باهاش مدتهاست که کنار اومدم, حالا هم فکر می کنم خود هامون با اون تن رنجور و نحیف این اواخرش, راحت شد, راحت راحت. افسوس و دریغی هم اگر هست برای ماهاست که همچنان هستیم و باید برای همیشه محروم بمونیم از نقش آفرینی های دیگه ش که شاید تو اونا دوباره شاه نقشی مث "هامون" _ و یا حتی قویتر _ قابل تکرار بود. مایی که باید باز هم بارها و بارها "هامون رو دوره کنیم و زیر لب دیالوگهاش رو زمزمه کنیم منتهی بدون حضور و وجود حمید هامون. و هر بار وقتی می رسیم به اون جمله ی وکیلش که " مگه مرگ تو..." بغض کنیم و بسوزیم.
پایان این پست رو هم به یاد و احترام شخصیت همیشه موندگار "حمید هامون"  _ که باورم و حسم اینه که نباید خیلی متفاوت از شخصیت اصلی و حقیقی شکیبایی بوده باشه _ یه تیکه از نوشته ی کیومرث پوراحمد در شماره ی 321 مجله ی فیلم, با عنوان "زخم هایت هنوز ما را می سوزاند" که به مناسبت انتخاب شخصیت های برگزیده ی تاریخ سینمای ایران نوشته شده رو می ذارم :
"... حمید هامون! ... تو محبوب شدی و محبوب ماندی زیرا سوزش زخم های تو هنوز هم ما را  می سوزاند. تو هنوز هم می توانی ما را با خودت درگیر کنی. تو کهنه نشده ای. تازه ی تازه ای هنوز. هنوز هم همراه تو کودکانه لبخند می زنیم و پا به پای خل بازیهایت کیف می کنیم و با بغض تو گریه می کنیم. حتی حسرت این که زخم هایت, رنج هایت را سرمایه نکردی, حتی حیف شدن , حرام کردن زخم ها و رنج هایت هنوز تازه است. تو همیشه به روزی حمید هامون! هر روز به همان روز. این راز ماندگاری توست. تو در عین حال که سند زمانه ات هستی, در قاب و قالب زمان و زمانه نمی گنجی. "

 

 * عنوان پست رو از یکی از دیالوگهای معرکه ی فیلم گرفتم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 4:15 قبل از ظهر  توسط علی  |