"انسان گرگ انسان است."
کسی هست که نسبت به این مسئله اعتراضی و دفاعی داشته باشه؟
حالم حتی دیگه از خودمم به هم می خوره. جواب این کودک معصوم و هزاران مورد مشابه دیگه در این طرف و اون طرف رو کسی هست که بده؟
هیچ حیوون دیگه یی رو سراغ دارین که گرگ همجنس خودش باشه؟
ما که کاری از دستمون بر نمی آد ولی مطمئن باشین که لکه ی ننگش به پیشونی ما هم حتما هست و هیچ وقت هم پاک نمیشه.
فقط موندم پس تکلیف اون باورمون ــ که تو داستان آفرینش، فرشته ها به خدا خاطر آفرینش آدم (؟؟؟) اعتراض می کنن و این مفسده هاش رو پیش بینی می کنن و جواب خدا به اونا که من چیزی رو می دونم که شماها نمی دونین ـــ چی می شه. دیگه این مثلا آدم چه چیز دیگه یی برای رو کردن داره که بتونه بعد از این کاری کنه که خدا به فرشته هاش بگه دیدین حق با من بود.
خدای عزیز من به سهم خودم شرمنده م که بعضی از ما کاری کردیم که تو نزد فرشته هات سرشکسته بشی، ولی تو هم یه کاری بکن دیگه ، این کاسه ی صبرت هنوز لبریز نشده؟ فکر کردی ما درست بشو هستیم؟ به خودت قسم که ما روز به روز گندتر می شیم و سرشکستگی تو ـ که اصلا راضی بهش نیستیم ـ بیشتر.
حداقل شر ما رو که میتونی بکنی که.
پ.ن : یاد شادروان حمید مصدق به خیر که گفت : " اگر زمانه به این گونه /پیشرفت این است / مرا به رجعت تا غار /مسکن اجداد / مدد کنید / که امدادتان گرامی باد. "
+ نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط علی
|
زمانه
پنجشنبه ۲۲ زوئن سالروز صدمین سال تولد بیلی وایلدر بود که البته متاسفانه انقدر زنده نموند تا جشن صد سالگیش رو ببینه. در مورد اهمیت کارش بخصوص فیلمنامه های باحال و اساسی که نوشته و کارگردانیهای عالیش(از جمله بعضیا داغشو دوست دارن) زیاد این ور و اون ور نوشتن(از جمله مجله فیلم که تا اونجایی که خاطرم هست حداقل یه قسمت ویژه تو یکی از شماره های چند سال قبلش به در همین مورد داشت).
مشخصه اصلی وایلدر یا حداقل یکی از اون مشخصه ها،طنز غریب و قوییه که تو کاراش و حتی تو زندگی روزمره ش وجود داشته.
بهانه نوشتن این پست یه جمله ی قشنگ از وایلدر بود که پنج شش سال قبل یه جایی خوندم و یه جا یادداشتش کردم و همیشه هم ملکه ی ذهنم بود و همیشه در خاطرم. به خودم خیلی چسبید تصمیم داشتم به مناسبت صدمین سالروز تولدش بذارمش اینجا که متاسفانه تا حالا نشد و خب اون مناسبت خاصش رو از دست داد ولی خب خود اون جمله هه که کهنه بشو نیست که و این مهمتره. بخصوص که جمله ش وصفیه از زمانه و با خوندنش آدم می بینه که چه حرف به جایی زده بخصوص که روز به روز که جلوتر می ریم ـ به ویژه با شرایط ما ـ انگار آدم با این جمله بیشتر و بیشتر همذات پنداری می کنه، و ای کاش نمی کرد.
و اینم اون جمله ی معروف وایلدر:
" ... می گن وایلدر از زمانه عقب مونده،
خیلی زمانه ی قشنگیه که آدم بخواد باهاش همگام هم باشه؟"
پ.ن:برا یه دوره آموزشی کاری یه هفته یی از جمعه اومدم مشهد. عصری رفتم حرم، از همه ی زرق و برقای اونجا و ظواهرش که بگذری تهش یه فضای معنوی اونجا هست که میشه توش به یه حس خوب رسید ولی رفتار مردم و این هجومشون به اون جلو و این حرکاتشون و دلیلش برام ـمث همه ی دفعات قبلی ـ یه سوال بی جوابه و اینکه آیا تو این کار آگاهی هم وجود داره یا اینکه فقط شور صرف و خالیه؟ اصلا چطور میشه نسبت به این حرکات ــ که بعضا با یه ارادت و خلوص دلی هم همراهه ــ قضاوت کرد؟ اصلا آیا باید قضاوت کرد؟ این نحوه برخورد با چنین مساله ای در یه دید کلی مانعی برای توسعه نیست؟
یکی کمک می کنه؟
+ نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط علی
|
یک تصویر
" در اطلس جهان،کهکشان ما در میان کهکشان های متعدد، و منظومه شمسی در کهکشان ما روی یک ورق دو صفحه ای نشان داده می شود. در آنجا می توانید تصوری از وسعت فضایی که اکنون در پی کشف آن هستیم پیدا کنید. آنچه این صفات به من نشان دادند،منظری از کاینات با وسعت و خشونتی غیر قابل تصور بود.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 0:51 قبل از ظهر  توسط علی
|
Sisyephe
"خدایان سیزیف را بر آن داشتند تا مدام تخته سنگی را به فراز کوهی رساند و هر بار تخته سنگ به سبب وزنی که داشت باز به پای کوه در می غلتید. خدایان چنین می پنداشتند که کیفری دهشتبارتر از کار بیهوده و نومیدانه نیست" ...
(افسانه ی سیزیف ــ کامو)
+ نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط علی
|
۱۸ تیر
یه سالگرد دیگه و باز یادآوری خاطرات تلخ.دیگه انگار داره کم کم فراموش می شه و همچنین عادی. الان فکر می کنین چند درصد از دانشجوا یادشون به امروزه و اینکه امروز چه سالگردیه؟ بخصوص حالا که غوغای گوش فلک کرکن جام جهانی دیگه جایی برای چیز دیگه یی باقی نذاشته. ولی حتی اگه بهانه جام هم نبود فکر نکنم در اصل قضیه تفاوت زیادی ایجاد می شد.
یاد شاملوی بزرگ به خیر که گفت " ای کاش می توانستم/ - یک لحظه می توانستم ای کاش- / بر شانه های خود بنشانم/ این خلق بی شمار را/ گرد حباب خاک بگردانم/ تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست/ و باورم کنند/ ای کاش/ می توانستم. "
برای یادآوری خاطره اون روز اینجا رو ببینین.
+ نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط علی
|